درست آمده اید،اینجا همان وبلاگ سال ها قبل است
شنبه 31 تیر 1391

رمضان چند سالی می شود قایم ات کرده ام پشت یک نسخه.

چند سالی می شود قاب شده ای روی دیوار میخ دوز خانه.شده ای هیچ.شده ای آب معدنی های 300 سی سی.

آنقدر دوری که حتی نمی دانم کجای این تقویم لعنتی گوشی من جا خوش کرده ای.

آنقدرها دور که پورنوگرافی آن میز لعنتی می شود قاب چشم های این روزهایم.

رمضان،من خسته شده ام از بس که هی خوانده ام و شندیده ام.آنقدر فرهمند آزاد داد زد این آل یاسین ش رو توی این گوش هایم که خریتم را باورم شده.

رمضان،حالت این روزها چگونه است؟یادت می آید غروب های شجریانی ات را؟انگار هی من می گشتم و می پاییدم تا آن غروبت را یکجا بگیرم بگذارمش توی بقچه ی چوپانی ام.و تو هی می خواندی و من رقاص شمس تبریزی ات بودم.

رمضان یادت می آید آن سال را که خودم را تف کردم روی دیوار آجری آن کارگاه؟یادت می آید نشسته بودم با خودم حساب و کتاب آخرتم را جور می کردم تا مالیاتش را شاید معاف باشم.همان روزها بود که خرابم کرد و رفت.شدم اینی(هرچه دوست دارید میتوانید بخوانیدش) که الان تازه یادش می آید فردایش رمضان است.

راستی تو چی؟همه اش من دارم داد بی شرفی میکنم.تو در چه حالی؟آن سالها دعای سحرت چقدر خوش بود.

همه اش من بودم و یک رادیوی خراب که به تو که می رسید تازه یادش می آمد باید داد بزند.نجواهای شبانه ی کنگرلو را یاد داری؟اولین محرم با اصفهانی را خاطرت هست.آن کثافت بندباف و تخمه خوری های ظاهری را چی؟

خراب شده ام رمضان،حالا سالهاست که بیشترم شده ترس تا بنده گی.شده ام همان تف معروف کف آسفالت.هیچم رمضان.

آنقدرها رفته ام تا که هیچ یادم نمی آید جز لبخند آن کتابفروش مزخرف.به گمانم این مزخرفی که هی مدام صدایش میزنم،خودم شده ام.

گفته اند فردا نخستین قدمت را مقدمیم!!!اگر راست است حواست به ترس ها،به شک ها،به آن همه نگاه های رژلبی،به چشمک های شهوانی،به کفرگویی های هر روز سر سفره،به روزی که فحشش را تو نثاری،... حواست به این ها،به من هم باشد.




جمعه 23 تیر 1391

بالاخره محمودجان تونست یه تعریف نو توی اقتصاد بیاره.


پ.ن:اینجا صف مرغ.من نفر 263.

پ.ن2:راسی یه مدت میشه که دنبال یه خواننده مرد می گردم که ابرو نازک نکرده باشه...




سه‌شنبه 20 تیر 1391
امروز به روال عادت معمول رفتم تا یه صندوق پستی رو تمدید اجاره کنم.مسئول محترم باجه پستی فرمودند که برای شارژ یک ساله 66 تومن (بخوانید شصت و شش هزار تومان ناقابل) پرداخت کنم.
دوسال پیش من با 5 تومن(بخوانید پنج هزار تومان) برای یک سال اجاره پرداخت می کردم.

پ.ن:تف به گور بابای اونی که میگه نرخ تورم ما 12 درصد ست.



جمعه 16 تیر 1391

اون موزیک های مزخرف دبیرستانی با اون فکرای بچه گانه بودند که خراب شدن روی آینده م.این آینده ای که اگه الانم خوب راه برم میدونم لذت داره.

اون روزهای آشغال،اون افتخارهایی که مثل خر کیفورم می کرد.یه زنجیر ساچمه ای،یه کاپشن مزخرف پرواز با تودوزی نارنجی،یه ساک کوچیک آبی،یه کفش دست دوم تنگ،یه شلوار راسته،...

تف به بی فرهنگی....

پ.ن:خیلی وقتا آدما باید همه چیزشون رو ریست کنن.

پ.ن2:قبل ها فکر می کردم قشقایی یه فرهنگ بزرگ و ریشه داره،اما الان نمی دونم قبلا قشقایی ها جز دزدی چه غلط دیگه ای کردن،اینروزاشون که بجز یه مشت معتاد [...] چیز دیگه ای ازشون نمی بینم.




سه‌شنبه 13 تیر 1391

من می دانم فردایم همین روزهاست،همین روزهایی مینشینم سرکوچه ی بی عاری و می گویم که این منم.

مینشینم و با خودم قول های بچه گانه میذارم تا شاید سر خودم را هم شیره بمالم.

میدانم که این ره که می رفتم به  . . .  

حالاهاست که حالم از خودم بهم بخورد.حیف این سه حرف   م ، ر ، د

یک نفر که انگاری آن ذوق بچه گانه اش را هی سوسو می زند میان چشمایم،

یک نفر که هی می فهمد و می فهمد و می فهمید،آنقدرها که حالا من هم فهمیده ام.

من هم فهمیده ام این رنگ ها نیستند که تفسیر می کنند،این منم.

این روزگار نیست که هی می دود پاچه ی من بیچاره را مثل همان سگ هار پایین مزرعه میگیرد،

فکر کنم ترسم از آن دورها خیلی مشخص بود.

خب حالا برگشته ام تا یاد بگیرم که می شود باز همه چیز این زندگی را منتظر بود.

می شود با آن چراغ نفتی مزخرف باز خواند و شد مهندس...

حالا مهندس ....


پ.ن:اولین برداشت.{چقد همه جا اینقد تاریکه،باید زود بزرگ شم تا دستم به کلید برسه}




شنبه 10 تیر 1391

یه مدت پیش یکی از دوستان از طریق یکی از لینک هایی که من یادم رفته بود بردارمش اومده بود و این دیدگاه عاقلانه رو ثبت کرده بود:
narahat nashi baradar haaaaaa
vali vaghan pesaret zeshteeeeee\
cheghadam dehatye
yani midoni ein dore zamone .....
man mondam ein lebasaye dehaty
vala ya axsat male bachegi khodete
ya khoda eishala
ye poli ham be shooma bede:)
راستش من اگه حتی بخام به شما یه خفه شوی ناقابل هم بگم چه از نظر اخلاقی و چه از دیدگاه منطقی نباید قبلش عذزخواهی کنم و بگم "ناراحت نشید برادر".
اینکه من یه دهاتی ام هیچ شک و تردیدی برای اثباتش وجود نداره،چون ساکن یه روستا و یا به قول شما با فرهنگ های تهرانی یه دهات هستم.اما خب من اگه بخام بر فرض از وجنات خواهر گرامی شما یا خود گرامی شما هم توصیفاتی داشته باشم مثل یه دهاتی دقیق آدرس میدم تا خدای ناکرده اون ادب تهرانی شما خدشه دار نشه.(تا اینجای بحث را متوجه عرایض بنده هستید که؟ :)   (.
خب من اگه میخاستم نظر شما رو درمورد خودم وزندگیم بدونم،مطمئنا اون نظر محترم رو فعال میذاشتم.
در مورد لباس ها فکر نکنم مجبور باشم به شما گزارش مالی بدم.و بازم فکر کنم  شاید حرفاتون رو اینجور معنی کنیم که شما مشتری پروپاقرص پاساژ مریم هستین.اما بنده هنوز اونقدرها یه جاهام یه جوری نشده تا به اسم کلاس و مد (و کاش کیفیت) چوبی به این کلفتی نثارم کنن. :) (البته به ظرفیت آدما بستگی داره،فکر کنم چوب خور شما حرف نداره)
و اما بابت کمی تند بودنم عذرخواهی می کنم.اگه آدرس داده بودید شاید مجبور نیودم اینجا جواب بدم.(آخه مصر بودید که جواب بگیرید)
پ.ن:اینجا هیچ نظر،دیدگاه و لطفی فیلتر و سانسور نمیشه.اما جواب خواهد داشت.شعور داشته باشیم.
پ.ن2:این پست مخاطب خاص دارد.
پ.ن3:قالب وبلاگ پسرک تغییر داده شد.(البته قالب مشتری است،برای اظهار نظر آپ شد)



پنج‌شنبه 8 تیر 1391
بعضی ها با نماز نون میخورن و بعضی ها با کتاب.
بعضی ها کتاب می خونن،
بعضی ها کتاب می نویسن،
بعضی ها هم  کنار پیاده رو چهارزانو میشینن و فال و زیره و از این جور چیزا میفروشن.و یه کتاب هم باز میکنن و میذارن توی بغلشون!
تازه شاید ترازو هم داشته باشن.

پ.ن:شما جزو کدوم دسته ای؟
پ.ن2:دسته ی کتابخون احتمال نون خور بودنشنون خیلی بیشتر از نون درآوریشونه.
پ.ن3:چرا ما آدما چیزایی رو که واقعی نیستن راحت تر قبول می کنیم؟